تبليغاتX
وبلاگ سونات

منم آن موج بی آرام و سرکش ، که سرگردان به دریای فریبم

مرا دیگر رفیق و همدمی نیست ، به شهر نابسامانی غریبم

با غرور و با شتاب ، بر سینه ی نرم آب ، دیوانه می خزیدم

در غایت خودخواهی ، بر انبوه سیاهی ، جز خود نمی شنیدم

خروشان و بسته چشم ، با کوله باری از خشم

می رفتم از خشم خود ، دنیا ویرانه سازم

در دفتر زندگی از خود افسانه سازم

اما زبازی زمان گمراه و غافل بودم

در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم

در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری

غافل من از افسانه ی طوفان و ساحل بودم

موجم ولی خاموش و خسته ، با دست خود در هم شکسته

آری ، من آن کوه غرورم ، درمانده و از پا نشسته

پیچیده طوفان در وجودم ، شد پاره از هم تار و پودم

در لحظه های واپسین ، پیک اجل آمد مرا ، افتادم و از پا نشستم

بیداد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد مرا ، چون شیشه ای در هم شکستم

گفتم به خود ای موج سرگردان که آخر، بنگر به خود چه بودی و اکنون چه هستی

حاصل چه بود از آن غرور بی دلیلت ، آخر به دست صخره ی ساحل شکستی

موجم ولی خاموش و خسته ، با دست خود در هم شکسته

آری ، من آن کوه غرورم ، درمانده و از پا نشسته

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 3:7  توسط سیاوش ناظرفصیحی  |